با اجازه از:(1) لئونارد كوهن-(2) سهراب -(3) شكسپير-(4) كنسوئلو»
تا انتهاي عشق با من برقص(1)
تا انتهاي من با من بمان
تا انتهاي دستانت مرا لمس كن
ببر مرا تا انتهاي دشت
تا انتهاي همان دشتي كه آنروز
در انتهاي آن بوديم
كه به پايان با تو بودن رسيدم
تا انتهاي همان روزي كه باد مي وزيد
كنار همان مزرعه اي كه در آنجا
گندمها در هجوم باد مي رقصيدند
همان جا كه همان اندوهي كه از آن مي ترسيدم
از پشت كوه سر رسيد(2)
همان جا كه ترديد به من خيانت كرد(3)
و دستهايت تنها به اندازه چشم بر هم زدني
گيسوان پريشانم را پناه دادند
مرا تا انتهاي ديوانگي بكشان - با دستهايت -
بگذار شعرهاي تازه متولد شوند
بگذار با صداي بلند فرياد بزنم:
” ديگر ترديد نخواهم كرد ! ”
يكبار ديگر
ببر مرا
تا انتهاي همان كوير ساكت
بگذار باز هم
جاي پاهايمان
بماند روي خاك ترك خورده كوير
بيا برويم
تا عمق سكوت كوير
و آنجا با هم گريه كنيم(4)
براي تمام لحظه هايي كه گذشتند
و ما با هم به گندمزار خيره نشديم!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 0:54  توسط جوجو
|
این خط === این نشان ♣
دلت برای هیچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد.
برای نگاه کردنم
برای بغض شکستنم
برای خندیدنم
برای تمام لحظه هائی که آمدی
و شعر من شدی.
روزی که نیستم
دلت
برای همه اینها تنگ خواهد شد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 23:55  توسط جوجو
|
باب آمد
بابا با چمدان آمد
بابا با سوغاتی آمد
بابا با دسته چک آمد
بابا با تعریف های قشنگ آمد
بابا با لبخند آمد
و
لبخندش را کسی ندید...
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 2:20  توسط جوجو
|