تبليغاتX
خداحافظی
حسن ختام

کی صدا کرد منو کی صدا کرد
کی صدا کرد منو کی صدا کرد
کی با آواز خوش عشق صدا کرد منو
کی صدا کرد
مثل شبنم با تن گل آشنا کرد منو
آشنا کرد
کی از اون پنجره ی بسته جدا کرد منو
کی از اون زندون صد ساله رها کرد منو
کی رها کرد کی رها کرد
کی صدا کرد کی صدا کرد
کیه اون که مث بارون با تن باغچه رفیقه
واسه تنهایی عاشق مثل شب گریه شفیقه
کیه اون که توی سینش نفسه بهارو داره
تو کام مهربونش لطف قصه هامو داره
کیه اون که میتونه طلوع آفتاب باشه
واسه انگشتر عشق نگین کمیاب باشه
کی رها کرد کی رها کرد
کی صدا کرد کی صدا کرد
کی با آواز خوش عشق صدا کرد منو
کی صدا کرد
مثل شبنم با تن گل آشنا کرد منو
آشنا کرد
کی از اون پنجره ی بسته جدا کرد منو
کی از اون زندون صد ساله رها کرد منو
کی رها کرد کی رها کرد
کی صدا کرد کی صدا کرد
کیه اون که مث بارون با تن باغچه رفیقه
واسه تنهایی عاشق مثل شب گریه شفیقه
کیه اون که توی سینش نفسه بهارو داره
تو کام مهربونش لطف قصه هامو داره
کیه اون که میتونه طلوع آفتاب باشه
واسه انگشتر عشق نگین کمیاب باشه
کی رها کرد کی رها کرد
کی صدا کرد کی صدا کرد
کی صدا کرد کی صدا کرد
کی رها کرد کی رها کرد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمی دونم از کیه ولی  می دونم مرجان می خونه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 10:38  توسط جوجو  | 

 وای اینقدر زود می گذره که بزرگ ترین آرزو م شده عقربه ها ی ساعتم یواش تر حرکت کنن. ..خب حالا اگه یهو باطری ساعتم بخوابه یا جوری بشه که این عقربه ها یواش تر بدون حسابی می خوره تو ذوقم دیگه !!!  اینم ازش بر نمیاد مثل اینکه!!!

گاهی واقعا خجالت می کشم از اینکه پیش خدا به اون بزرگی هم چین چیزای کوچیکی بخوام!!!

( همین چیزای کوچیک که تلمبار میشه و ذهنم و آشفته می کنه باعث میشه به بزرگیشم شک کنم!)

حالا هواپیمام سقوط می کنه (استغفرالله)

دینگ دینگ این ساعتها هم منو یاد بمب ساعتی های تو فیلم ها می ندازه. احتمالا سال بعد هم چین موقعی منفجر شده دیگه!

راستی در مورد این قراری که پایین نوشتمم بگم که خودمم نمی دونم چرا ۱۱ سپتامبره!!! لابد قرار بوده یه بمب ساعتی اونجایی که اگه دوستم نیومده بود این جا می رفت منفجر بشه و اونم دار فانی رو وداع بگه و از اونجایی که خدای ما برنامه ریزیش حرف نداره یه جوری اینو به دلامون الهام کرده که ما ۱۱ سپتامبر قرارا بزاریم تا دوستم نره اونجا که قراره یه بمب ساعتی درست همون ساعتی که اون میره و می رسه منفجر شه!
با این حساب مثل همیشه مصلحت بود و بهترین اتفاقی که می تونست بیفته افتاده !!!اینم  از الطاف بی نهایت الهی بود که یه گوشه کوچیکیش تو زندگیه ما هم درخشید! حیف بود ننویسم!

 

دارم چرت و پرت می گم.

بای

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 9:30  توسط جوجو  | 

اگه خیلی وقته اینجا ننوشتم معنی ش این نیست که چیزی ندارم بنویسم .خب جاهای دیگه ای واسه نوشتن پیدا کردم...حالا هم اصلا شاید ننویسم  چون دلتنگی هام خودش با کارای دیگه هم رفع میشه نه فقط با نوشتن.!!! باید با یه روحیه ی خوب برم و این قدر نق نزنم.اگه خودمو زود با شرایط وفق بدم موفق میشم...وگرنه که بدبختم!

من شنبه ۱۱ سپتامبر ساعت ۴.۲۳ رفتم ترمینال. دقیقا یک ساعت بود که معطل شده بود اما خب طبق معمول ایرادی نداشت! از اونجا رفتیم یه جایی که نمی گم کجاست. نشستیم حرف زدیم و ... تا ساعت ۷.۱۵ که اون باید بر می گشت ..اما من خر باهاش نیومدم تا ترمینال.البته چون بیرون اونجایی که بودیم خیلی شلوغ بود نرفتم باهاش اما خب...هــــــم..خیلی کلی نوشتم اما جذییتاتش هم یادمه و فکر نکنم هیچ وقت یادم بره چون بعد از ۸ماه و ۱۱ روز می دیدمش:)

فردای اون روز یعنی ۱۲ سپتامبر هم چون بابا اینا داشتن می رفتن دبی خرید داشتن من و مهدی هم بهشون گفتیم که اگه میشه مارو ابن بطوطه پیاده کنند تا هر وقت کارشون تموم میشه ...و رفتیم اونجا.ساعت ۷.۵۰که رسیدیم اما اونجا ۹.۳۰ باز می شد.این بود که من و مهدی رو یکی از نیمکتا نشستیم و من هم روی اون نیمکت رو پاهای مهدی دراز کشیدم که...

ساعت تقریبا ۹ بود که اومدش و ....

اتفاقاتی افتاد و حرفهایی زدیم که همچنان یادم می مونه:)

پس فعلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 9:42  توسط جوجو  | 

می خوام اینجا بنویسم...می خوام ادلتنگی هامو بزارم همون جایی که همیشه آرزو می کردم زیر و رو شه!!! و با یه دل پاک و آروم برم...

 

امیدوارم بتونم دل تنگیامو با نوشتن کم کنم....

 

بدرود

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 23:40  توسط جوجو  |