یا فرداش...
یادم نیست!
چه مزخرف
این خط === این نشان ♣
دلت برای هیچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد.
برای نگاه کردنم
برای خندیدنم
برای تمام لحظه هائی که آمدی
و شعر من شدی.
روزی که نیستم
دلت
برای همه اینها تنگ خواهد شد
بابا با چمدان آمد
بابا با سوغاتی آمد
بابا با دسته چک آمد
بابا با تعریف های قشنگ آمد
بابا با لبخند آمد
و
لبخندش را کسی ندید...
همه اينو مي دونن
كه بارون
همه چيز و كسمه
آدمي و بختشه
حالا ديگه وقتشه
كه جوجه ها را بشمارم
چي دارم چي ندارم
بقاله برادرم
مي رسونه به سرم
آخر پاييزه
حسابا لبريزه
يك و دو ! هوشم پريد
يه سياه و يه سفيد
جا جا جا
شكر خدا
شب و روزم بسمه ...
بسمه؟؟؟
بسمه!!!!
نه عصر دوشنبه های پر ازدحام
نه باران های وقت و بی وقت این فصل
نه بی خیالی های تو!!!
نه دیوار دلگیر این اتاق
نه عقربه های بی رحم این ساعت
اندیشه ی پرواز را از من نخواهد گرفت...
سر و صدا كه زياد ميشه من داد مي زنم ...گريه مي كنم و تو...
خسته ...توي خيابوناي شلوغ با اون ماشين درب و داغون كه حتما فرمونش داره دستت رو مي سوزونه دنبال گرفتاريهايي...
و من مي چسبم به بخاري كه دستم يخ نكنه!
تو مي ري ومي ري و مي ري تــــــــــــــــــا مي رسي جلو خونه قبلي...
يه نگاه به ساختمون مي ندازي و شايدم نمي ندازي
اگه نگاه انداختي شايد دلت مي گيره شايدم نه
اگه دلت گرفت شايد به ما فكر مي كني شايدم نه
اگه فكر كردي حتما دلت واسمون تنگ ميشه
دلت كه تنگ شد حتما دوست داري پيشت باشيم و
شايد دلت مي گيره شايدم نه...اگه دلت گرفت شايد فراموش مي كني شايدم نه!
اگه فراموش كردي شايد دوباره يادت مياد شايدم نه!
اگه دوباره يادت اومد شايد فراموش می كني شايدم نه
اگه فراموش كردي شايد خوشحال ميشي شايدم نه
اگه خوشحال شدي مي پرسي چرا خوشحالم؟ و باز يادت مياد كه فراموش كردي و دلت مي گيره و دوباره فراموش مي كني و ....
موبايلت زنگ مي خوره... چشمت ميوفته به no number زود ماشين رو پارك مي كني تا با خيال راحت جواب بدي...و مثل هميشه با صداي گرمت مي گي: ســــــــــلام...
مي شنوي صداي گريون دخترت رو كه مي گه:
من مي خوام بر گردم بـــــــابــــــــا....:(
و تو دوباره يادت مياد فراموش كرده بودي دلت گرفته!!!
پرم از بوی پرنده
تو پر از بوی توقف
تو مثل سم کشنده
تو دروغی حتی دیو قصه بد نیست مثل تو
کشتن باغچه رو پاییزم بلد نیست مثل تو
تودروغی مثل پهلوونای شهر فرنگ
مثل اسب چوبی که ماروبه هیچ جان نمی برد
مثل آواز خروس قندی که زودی آب می شد
مثل گرگی که کلاه قرمزیه قصه رو خورد
تو دروغی حتی دیو قصه بد نیست مثل تو
کشتن باغچه رو پاییزم بلد نیست مثل تو
شاید دلیل این آشفتگی اون باشه... شاید سد نگاهم شدن و نمی زارن خورشید رو ببینم....
خدایا ستاره های آسمانم را کم فروغ کن شاید لابه لایشان تو را یافتم...
شاید...
بی آنکه فراموش کرده باشم چاله ی زیبای چونه ات را!