تبليغاتX
خداحافظی
حسن ختام
هم!
یه سال پیش هم چین روزی..

یا فرداش...

یادم نیست!

چه مزخرف

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 14:51  توسط جوجو  | 

با اجازه از:(1) لئونارد كوهن-(2) سهراب -(3) شكسپير-(4) كنسوئلو»
تا انتهاي عشق با من برقص(1)
تا انتهاي من با من بمان
تا انتهاي دستانت مرا لمس كن
ببر مرا تا انتهاي دشت
تا انتهاي همان دشتي كه آنروز
در انتهاي آن بوديم
كه به پايان با تو بودن رسيدم
تا انتهاي همان روزي كه باد مي وزيد
كنار همان مزرعه اي كه در آنجا
گندمها در هجوم باد مي رقصيدند
همان جا كه همان اندوهي كه از آن مي ترسيدم
از پشت كوه سر رسيد(2)
همان جا كه ترديد به من خيانت كرد(3)
و دستهايت تنها به اندازه چشم بر هم زدني
گيسوان پريشانم را پناه دادند
مرا تا انتهاي ديوانگي بكشان - با دستهايت -
بگذار شعرهاي تازه متولد شوند
بگذار با صداي بلند فرياد بزنم:
” ديگر ترديد نخواهم كرد ! ”
يكبار ديگر
ببر مرا
تا انتهاي همان كوير ساكت
بگذار باز هم
جاي پاهايمان
بماند روي خاك ترك خورده كوير
بيا برويم
تا عمق سكوت كوير
و آنجا با هم گريه كنيم(4)
براي تمام لحظه هايي كه گذشتند
و ما با هم به گندمزار خيره نشديم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 0:54  توسط جوجو  | 

 

این خط ===  این نشان

دلت برای هیچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد.

برای نگاه کردنم

برای بغض شکستنم

برای خندیدنم

 

برای تمام لحظه هائی که آمدی

و شعر من شدی.

روزی که نیستم

دلت

برای همه اینها تنگ خواهد شد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 23:55  توسط جوجو  | 

باب آمد

بابا با چمدان آمد

بابا با سوغاتی آمد

بابا با دسته چک آمد

بابا با تعریف های قشنگ آمد

بابا با لبخند آمد

و

لبخندش را کسی ندید...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 2:20  توسط جوجو  | 

 

همه اينو مي دونن
 كه بارون
همه چيز و كسمه
 آدمي و بختشه
حالا ديگه وقتشه
كه جوجه ها را بشمارم
 چي دارم چي ندارم
بقاله برادرم
مي رسونه به سرم
آخر پاييزه
 حسابا لبريزه
 يك و دو !‌ هوشم پريد
يه سياه و يه سفيد
جا جا جا
 شكر خدا
 شب و روزم بسمه ...

بسمه؟؟؟

بسمه!!!!

 

حسین پناهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 21:37  توسط جوجو  | 

نه نگاه سنگین اطرافیان

نه عصر دوشنبه های پر ازدحام

نه باران های وقت و بی وقت این فصل

نه بی خیالی های تو!!!

نه دیوار دلگیر این اتاق

نه عقربه های بی رحم این ساعت

اندیشه ی پرواز را از من نخواهد گرفت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 19:0  توسط جوجو  | 

سر و صدا كه زياد ميشه من داد مي زنم ...گريه مي كنم و تو...
خسته ...توي خيابوناي شلوغ با اون ماشين درب و داغون كه حتما فرمونش داره دستت رو مي سوزونه دنبال گرفتاريهايي...
و من مي چسبم به بخاري كه دستم يخ نكنه!
تو مي ري ومي ري و مي ري تــــــــــــــــــا مي رسي جلو خونه قبلي...
يه نگاه به ساختمون مي ندازي و شايدم نمي ندازي
اگه نگاه انداختي شايد دلت مي گيره شايدم نه
اگه دلت گرفت شايد به ما فكر مي كني شايدم نه
اگه فكر كردي حتما دلت واسمون تنگ ميشه
دلت كه تنگ شد حتما دوست داري پيشت باشيم و
 شايد دلت مي گيره شايدم نه...اگه دلت گرفت شايد فراموش مي كني شايدم نه!
اگه فراموش كردي شايد دوباره يادت مياد شايدم نه!
اگه دوباره يادت اومد شايد فراموش  می كني شايدم نه
اگه فراموش كردي شايد خوشحال ميشي شايدم نه
اگه خوشحال شدي مي پرسي چرا خوشحالم؟ و باز يادت مياد كه فراموش كردي و دلت مي گيره و دوباره فراموش مي كني و ....
 
موبايلت زنگ مي خوره... چشمت ميوفته به   no number    زود ماشين رو پارك مي كني تا با خيال راحت جواب بدي...و مثل هميشه با صداي گرمت مي گي: ســــــــــلام... 

 مي شنوي صداي گريون دخترت رو كه مي گه:
 
من مي خوام بر گردم بـــــــابــــــــا....:(

و تو دوباره يادت مياد فراموش كرده بودي دلت گرفته!!!

 

 

 


 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 19:45  توسط جوجو  | 

پرم از بوی رسیدن

پرم از بوی پرنده

تو پر از بوی توقف

تو مثل سم کشنده

تو دروغی حتی دیو قصه بد نیست مثل تو

کشتن باغچه رو پاییزم بلد نیست مثل تو

تودروغی مثل پهلوونای شهر فرنگ

مثل اسب چوبی که ماروبه هیچ جان نمی برد

مثل آواز خروس قندی که زودی آب می شد

مثل گرگی که کلاه قرمزیه قصه رو خورد

تو دروغی حتی دیو قصه بد نیست مثل تو

کشتن باغچه رو پاییزم بلد نیست مثل تو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 20:5  توسط جوجو  | 

شاید دلیل اصلی سر در گمی من وجود همون ستاره هایی باشه که با دیدنشون تو آسمون گل از گلم می شکفه و با نگاه کردن به برق قشنگشون یه دنیا خوشحال می شم:)

 

شاید دلیل این آشفتگی اون باشه... شاید سد نگاهم شدن و نمی زارن خورشید رو ببینم....

خدایا ستاره های آسمانم را کم فروغ کن شاید لابه لایشان تو را یافتم...

شاید...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 12:13  توسط جوجو  | 

وحالا سالها از یک ماه پیش می گذرد

بی آنکه فراموش کرده باشم چاله ی زیبای چونه ات را!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 16:46  توسط جوجو  |